|
نمی دونم
|
همان ها که چسه ای از لذت و غم به همراه دارند...
همان ها که حال آدم را دگرگون می کند...
دلگیرم...
همه چیز پیش از آنکه فرصت جویده شدن پیدا کنند قورت داده می شوند...
همین است دیگر...
!I feel extremely lonely
!Which seems to be Ok,somehow
انقدر دلم میخواد دست یکیتونو بگیرم
ببرم این دردها و ضعف های لطیف روحم رو نشونتون بدم
پیش میاد دیگه...تجربست
همینم مانده بودها...
انقدر روانم مشوشه که نگو...
تاریخ تکرار مکررات...
بغض های شکسته ی صدادار هنوز مرهم و هوس برانگیز است!
تاریخ انقضای روابطم آزارم می دهد...
باید بیشتر مراقب باشم
باید در یخچال نگه دارمشان...
گوشی iPod ام رو هم دور از مایعات...
البته بماند که لابد بیش از این لیاقت ندارم...
برزخ تخمی احساساتم...
کاتالوگ های یخچال...
دیدی روزگار چه بر وفق مراد است...
به سادگی
به نفس نفس می افتم!
در جوابش چرت های واضحی می گم!
چالش های عمیق...
نکنه نیست؟!!
خفه شو!
نمی تونم بفهمم که چرا خودم و همه ی مسایل در مقابل مرگ رنگ می بازه!
شاید صرفآ چون همه چی در برابرابهام رنگ می بازه!
قدم هام...
نفس هام...
:
آخه لامصب تو که فکر همه چی رو کرده بودی
چرا فکرمنو نکردی؟!؟
غرهای تو...
من را با خودم درگیر نکن!
ادامه بده
کاردیگری برای انجام دادن ندارم!
با غم هایش غمناک!
همینم مانده بودها!
گویا منجیم هم چنین است!
پس بمیران دیگه سگ مصب!منتظر چی ای؟
آخرسر جون می کنم:
پولم را بده می خوام برم!
از همان هایی که دهن آدم پرخون می شود!
خاک تو سرت!
چند وقتیه دلتنگ و عصبی ام!
فکر کنم عمیقه چون که فراموش کردنش به اون سادگی ای نیست که می بایست باشه یا بود!
تنها
از بالا تا پایین
فقط و فقط چون امروز سه شنبه است!
پدسگ چقد هم خوش تیپ بود!
فقط و فقط می دونستم که دروغ می گویم!
باز چوب حراج بزنم به همه چی
ویه صندلی چوبی بیارم بذارم اون گوشه
بشینم نگاه کنم و دندونام رو به هم فشار بدم و از مرگ تدریجی خودم لذت ببرم!